حسادت می کند خورشید هم بر برق گیسویت
گمانم باد در پیراهنت یک دم سفر کرده
که با خود تحفه آورده به کوچه عطر لیمویت
هرانکس ون یکاد از ترس چشمان تو میخوند
فقط با چرخش چشمی می افتد دام جادویت
لبانت شیره ی گلهای تبریز است اما حیف
کسی جرات ندارد تا عسل دزدد ز کندویت
نتنها من تمام بچه های شهر می خواهند
بچینی سفری عقدی که بنشینند پهلویت
تمام شهر هم چون حافظ شوریده می بخشند
سمرقند و بخارا را برای خال هندویت
زمستانی که در موهای من افتاده میکوچد
سرم را گر بگیری روی تابستان زانویت
کلیله دمنه خوانهاهم نفهمیدند در آخر
چه کرده با پلنگ پیر آن چشمان آهویت
دس نذار روی دلم، دلم کبابه، داداشی!
اين روزا دلا تو خط نون و آبه، دادشی!
حال مون رو پرسيدی، قربون اون معرفتت
توی اين هول و ولا خيلی خرابه، داداشی!
دل کجاس؟ ديگه باهاس دنبال بی دلا بريم
اين روزا، اين طرفا بيدلی بابه، داداشی!
يه نسيمی اومد و دميد و ما عين حباب...
نقش ما نقش برآبه و سرابه، داداشی!
چی شد اون جوری نشد ؟ کجا ؟ کيا؟ کدوم طرف ؟ ...
چه سوالايی دارم که بی جوابه، داداشی!
اگر دوس داری تو هم يه روز به رويات برسی
چش ببند و خوب بخواب؛ زندگی خوابه، داداشی!
اولش بنا نبود عاشقا دس به سر بشن
اولش بنا نبود اين قده در به در بشن
جای پر زدن به شادی تو هوای زندگی
گم و گور بشن تو اين پيچ و خمای زندگی
اولش بنا نبود که عاشقا خط بخورن
ديگرون شربت شادی، اونا تهمت بخورن
زندگی خيلی قشنگه، اين روزا. خيلی قشنگ!
پر شده خيابونا از آدمای رنگ وارنگ
دل من چشاتو واکن، کمی دنيا رو ببين!
هر کجا سفرهای هس، حمله رندا روببين!
باغ لالههای نازنين لگدمال کياس؟
گريهها مال کيا و خندهها مال کياس؟
يه طرف دلا چه رنگی! يقهها برف سفيد!
از کنار اون دلا که رد می شيد، رنگی نشيد!
سوارن؛ با رخش شون سد می کنن جادههارو
آقازادهها می گيرن حال آزادهها رو
اون طرف تر جور جوره؛ سور و سات اختلاس
می برن شمش طلا و می ذارن رو اسکناس
شادمون، خنده به لب، اوستای حقّه بازين
اوستای اوستاها تو رشته دس درازی ين
اون طرف ترو ببين! قلندرای الکی
می زنن اين ور و اون ور حرفای بانمکی
همونا که دم به دم «جون برادر» می زنن
بذا وقتش برسه، هزارتا خنجر می زنن
درويشای قلّابی سبحه به دس وول می خورن
آدمای ساده دل يه قل دو قل گول می خورن
هی ميان تو کوچه ها «يا حق و ياهو» می زنن
بعد میرن خلوت شون، کباب آهو میزنن
وقتی پابده بشون، شيطونا رو مات میکنن
روزی صدتّا کاميون گناهو خيرات می کنن
رفقام يواش يواش رفتن و نالوطی شدن
مث اون مستضعفا که يهو طاغوتی شدن
همونايی که دم از سفره مولا میزدن
سفرههای چرب و نرمو می ديدن، جا می زدن
روز و شب، با دل شون شيطونا بازی میکنن
تا قيامت میخونن، روده درازی میکنن
يادشون رف يه روزی شعارای ناب میدادن
سيبيل هزارتا رستمو يه دس تاب میدادن
وضع عالمو ببين! خيلی قمر تو عقربه
بعضيا میگن که روز روزه، کی میگه شبه؟
تو چشا، چشمه آب و قصّه تلخ سراب...
تو دلا، حسرت شعر بی دروغ و بی نقاب...
مث گل، مث پرنده، مث بارون و نسيم
نمیخواستيم مگه ما بهارو منتشر کنيم؟
به زمين و به زمون نشون بديم کرامتو؟
به همه. حتّی به سنگا ياد بديم محبّتو؟
نمیخواستيم به کوير سينهها گل بزنيم؟
از دل آدما تا عرش خدا پل بزنيم؟
نمیخواستيم که بهشتو تو زمين به پا کنيم؟
آدما فرشته شن، دنيا رو با صفا کنيم؟
نمیخواستيم که ديگه سفره خالی نباشه؟
توی دست حسرتی نون خيالی نباشه؟
تو دل پرندهای عقده شادی نمونه؟
غم کماش بد نی، ولی غم زيادی نمونه؟
اون روزا، جون تو از فرشتهها کم نبوديم
چی بوديم؟ هر چی بوديم، آدم آدم نبوديم
دلمون به کمتر از فرشته راضی نمیشد
يه نفس عشق حقيقی مون مجازی نمیشد
همه مون پر میزديم تو آسمون آرزو
واژهها می خوان بگن، امّا دلم می گه «نگو!»
حالـمان بد نیست غم کم می خوریم
کم که نه هر روزکم کم می خوریم
***
آب می خواهـم سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند
***
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بیـدارم نـکردی آفـتـاب
***
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
***
دشنـه نامرد بر پـشتم نشـسـت
از غم نا مردمی پشتم شکست
***
سنگ را بستند، سگ آزاد شد
یـک شـبه بـیـداد آمـد داد شـد
***
عشق آمد تیشه زد بر ریشه ام
تیـشه زد بـرریشـه اندیشـه ام
***
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم ، دیگـرمسـلـمانی بـس است
***
در میان خلق سردرگم شدم
عاقـبـت آلودهء مـردم شـدم
***
بعد از این با بی کسی خو می کنم
هر چـه در دل داشـتـم رو می کنم
***
نـیسـتم از مـردم خـنجـر بـه دست
بت پرستم، بت پرستم ،بت پرست
***
بت پرستم، بت پرستی کار ماست
چـشم مـستی تحـفـهء بازار ماست
***
درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعـم شـوم اسـت باور می کنم
***
من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چـرا گم کرده ام
***
قـفـل غــم بــردرب سـلـولـم مزن
من خودم خوش باورم گولم مزن
***
من نمی گویم که خاموشم مکن
من نمی گویم فـرا مـوشم مکن
***
من نمی گویم که با من یار باش
من نمی گویم مرا غمخوار باش
***
من نمی گویم دگر گفتن بس است
گفـتن امّـا هـیچ نشنـفـتن بس است
***
روزگـارت بـاد شـیـریـن ، شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
***
آه درشـهـر شـما یـاری نبود
قصّه هایم را خریداری نبود
***
وای رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
***
از درو دیــوارتــان خــون می چکد
خون من ، فرهاد ومجنون می چکد
***
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشـه گـر افـتاد دستـم بسته بود
***
هیچ کس دست مرا وا کرد ؟ نه
فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه
***
هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه
هیچ کس انـدوه ما را دید ؟ نه
***
هیچ کس چـشـمـی بـرایـم تـر نکرد
هیچ کس یک روز با من سر نکرد
***
هیچ کـس اشکی بـرای مـا نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
***
چند روزی هـست حالـم دیدنی است
حال من از این و آن پرسیدنی است
***
گاه برروی زمین زل می زنم
گاه برحــافـــظ تـفـال می زنم
***
حـافــظ دیـوانـه فــالـم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
***
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
چنديست که من به جای خود هستم
آواره لحظه های خود هستم
چنديست مرا کسی نميبيند
من عاشق انزوای خود هستم
با طرز نگاه خويش درگيرم
در حال خود و هوای خود هستم
صد جاده هست و پای رفتن نيست
هر چند به روی پای خود هستم
چنديست به اعتماد مشکوکم
دنبال صدا؛ صدای خود هستم
رفتار خودم به مردگان رفته
من زنده فقط برای خود هستم
چنديست به سجده روی آوردم
هر چند خودم خدای خود هستم
هر چند غزل تمام اما من ...
... دنباله انتهای خود هستم...
تو بین منتظران هم
عزیز من چه غریبی
عجیب تر که چه آسان
نبودنت شده عادت
چه بی خیال نشستیم
نه کوششی نه وفائی!
فقط نشسته و گفتیم
خدا کند که بیائی